العربی   اردو   English   فارسی درباره ما     تماس با ما     اعضای موسسه
سه شنبه 30 مهر 1398
تلگرام  اینستاگرام  آپارات  گوگل پلاس دین پژوهان  ایمیل دین پژوهان
کد : 16945      تاریخ : 1398/4/1 10:01:38      بخش : اخبار دین پژوهی print
عدم مرزبندي بين تفسير و تأويل لغزشگاه عرفان و فلسفه آية‏اللّه‏ العظمي حاج سيد عزّالدين زنجاني
عدم مرزبندي بين تفسير و تأويل لغزشگاه عرفان و فلسفه

مطالب اين مقاله برگرفته شده از افاضات آية‏اللّه‏ العظمي حاج سيد عزّالدين زنجاني دام‏ظله است که نگارنده در سالهاي 52-59 در حوزه درس معظم‏له در تفسير و معقول و فقه حضور داشتم. معظم‏له يکي از شاگردان مبرز علامه طباطبائي قدس‏سره در دوره اول ورود به قم بود که در مصاحبه‏اي تلويزيوني مرحوم علامه ايشان را يکي از پنج نفري که مي‏توان در فلسفه اسلامي به آنان اعتماد کرد معرفي فرمود. ايشان همچنين از شاگردان رهبر کبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني قدس‏سره مي‏باشد.

پيامد حذف اهل‏بيت عليهم‏السلام

پس از رحلت پيامبر عظيم‏الشأن، هنگامي که قدرت حاکم اهل بيت عصمت و طهارت عليهم‏السلام را از صحنه حذف کردند، جامعه اسلامي دچار خلأ فکري شد. اين خلأ فکري از آن جا سرچشمه گرفت که مسلمانان صدر اوليه، در پي فتوحات عظيم و پي‏درپي به سبب فقدان قطب فکري نتوانستند در علوم تحقيق و بررسي نموده، ارتباط علوم را با علوم ديگر دريابند و دراصل، خود را بي‏نياز از اين‏گونه تأمل و تفکر پنداشتند. شاهد بر اين مسأله، ممانعت خليفه دوم از نوشتن احاديث پيامبر اکرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و سوزاندن آنها به اين بهانه بود که پرداختن به حديث از عظمت قرآن مي‏کاهد1 و نيز سوزاندن کتابخانه‏هاي مصر و ايران در هنگامي که اين دو سرزمين فتح شد. در مصر و ايران، که مهد تمدن آن زمان بودند، کتابخانه‏هاي بزرگي وجود داشت. درباره تکليف اين کتابخانه‏ها از خليفه دوم سؤال مي‏شود، مي‏گويد با وجود کتاب خدا به کتاب ديگري نياز نداريم و دستور سوزاندن آنها را صادر مي‏کند.2
از طرف ديگر، مسأله امامت و خلافت که مي‏بايد ادامه دهنده راه نبوت در تمام ابعاد باشد، از مسير اصلي خود منحرف گشت، و اين فتوحات بر غرور و نخوت آنان افزود و برخلاف تعليمات نبوي در آنان افکار جاهليت و روح برتري‏طلبي و عصبيت را زنده کرد. و مسأله امامت و خلافت الهي به سلطنت و حکومتي همچون حکومت قيصران روم تبديل شد. در اين راستا معاويه که والي شام بود، مسلمانان را به عرب و موالي، تقسيم کرد و مراد از موالي، مسلمانان غير عرب بود و عربيّت را به عنوان يک امتياز تلقي نمود، که برخلاف تصريح پيامبر بود:
«من دعي الي العصبية فليس منّي.»
هر کسي مردم را به تعصبهاي بي‏مورد دعوت کند، از من نيست.
پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله اهل بيت نبوت و طهارت را به‏عنوان يک سرچشمه زلال براي دريافت حقايق و معارف الهي، عِدل قرآن قرار داد و در حديثي متواتر فرمود:
«اِنّي تارک فيکم الثقلين کتاب اللّه‏ و عترتي ولن يفترقا حتي يردا عليّ الحوض...»
من در ميان شما دو استوانه محکم، کتاب خدا و عترت خود را قرار دادم که از همديگر هرگز جدا نمي‏شوند تا در حوض بر من وارد شوند.
و در ذيل پاره‏اي از طرق اين روايت مي‏افزايد:
«لا تعلّموهم فانّهم اَعْلَم مِنکم.»
به آنان چيزي را ياد ندهيد، چه اين که آنان از شما داناترند.
با وجود اين همه تأکيد از سوي رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ملاحظه مي‏شود که روايات از طريق ائمه هدي در جوامع عامه بسيار کم است. رواياتي که درباره قرآن نقل کرده‏اند از حضرت امير عليه‏السلام متجاوز از صد عدد و از امام حسن مجتبي عليه‏السلام بيشتر از ده عدد نيست، از امام حسين عليه‏السلام نيز مطلبي بسيار کم نقل شده، در حالي که بنابر نقل سيوطي در اتقان، هفده هزار روايت ازطريق عامه درباره قرآن ياد شده است. تعجب‏آور اين که بخاري مي‏خواسته از امام جعفر صادق عليه‏السلام روايت نقل کند، ولي پس از ملاقات با يحيي‏بن سعيد قطان منصرف مي‏شود.3
راز تأکيد پيامبر عظيم‏الشأن بر اهل بيت، در خطبه پاره تنش فاطمه صديقه عليهاالسلام در مقام بيان فلسفه احکام چنين بيان شده است:
«و جعل امامتنا امانا من الفرقة و نظاما للامّة.»
فلسفه امامت ما امنيت از تفرقه و نظم بخشيدن به امت اسلامي است.
امنيت از تفرقه در صورتي امکان‏پذير است که امام علاوه بر رهبري جامعه و نظم بخشيدن، مقام ديگري را نيز دارا باشد و آن هم قطب فکري بودن در جامعه است؛ يعني بايد افکار جامعه را هدايت نمايد و با استدلال و انديشه استوار پاسخگوي انديشه‏هاي ديگران باشد و در سايه هماهنگي افکار جامعه، تفرقه را ريشه‏کن کند.
با گسترش قلمرو حکومت اسلامي، مسلمانان با فرهنگها و فلسفه‏هاي گوناگوني روبرو شدند و در اثر گذشت زمان و پيش آمدن مسائل جديد و مستحدثه بر دايره سؤالات افزوده مي‏شد، و در اين هنگام قطب فکري نبود که مسؤوليت جداسازي مطالب وارده را به عهده گيرد و سره را از ناسره جدا سازد؛ از اين‏رو مسلمانان ناخودآگاه جذب اين افکار شدند و براي مشروعيت دادن به افکار جديد، درصدد برآمدند تا آيات و رواياتي بيابند که همسو با خواسته‏هاي آنان باشد که بيشتر آنها آيات و روايات متشابه است؛ لذا به تأويل و توجيه دست يازيدند، در صورتي که حجت شرعي بر اين گونه تأويلات نداشتند و ندارند.
در ميان اين مکاتب وارداتي، تصوف بيش از ديگران با آسودگي آيات و روايات را تأويل مي‏کنند. تصوف در نخستين دوره‏هاي حکومت بني‏عباس ظهور يافت و اشخاصي مانند ابي‏يزيد، جنيد، شبلي، معروف کرخي و غير آنان، از اين فرقه به شمار مي‏روند. اينان مي‏گويند رسيدن به کمال و دست يافتن به حقايق معارف، ورود در طريقت است و آن هم رياضتي است شرعي براي حصول حقيقت. گروههاي کوچک و بزرگ از اين فرقه خود را به حضرت علي عليه‏السلام منتسب مي‏کنند. آنان در توجيه تأويلات خود چنين استدلال مي‏کنند: دين داراي دو بار ظاهر و باطن است و به عبارت ديگر دين دو بُعد دارد: شريعت، که ظاهر و پوسته دين و طريقت، که لب و حقيقت دين است. آنچه مردم از اعمال اين گروه مشاهده مي‏کنند و با ظاهر دين و شريعت مخالف است، داراي توجيه صحيح و بار طريقتي است.
در مقدمه تفسير ابن عربي چنين مي‏نويسد:
«و قيل من فسّر برأيه فقد کفر، و امّا التأويل فلا يبقي ولايذر، فانّه يختلف بحسب احوال المستمع و اوقاته في مراتب سلوکه، و تفاوت درجاته، و کلّما ترقي عن مقامه انفتح له باب فهم جديد، و اطلع به علي لطيف معني عتيد.»4
گفته شده هر کسي تفسير به رأي کند کافر است، ولي تأويل با ظواهر کار نداشته و چيزي از ظواهر را باقي نمي‏گذارد، چه اين که تأويل آيات به حسب حالات مستمع و اوقات وي و در مراتب سلوک و تفاوت درجات فرق مي‏کند، و هر مقدار مقامات معنوي وي ترقي کند، باب فهم جديدي برايش گشوده مي‏شود، و به لطايف معاني که در دسترس نيست، دست مي‏يابد.
نخست قبل از پرداخت به بعضي تأويلاتي که انجام شده، لازم است مرز بين تفسير و تأويل را از ديدگاه قرآن بازگو کنيم و اين که در اصل تا چه اندازه، حق داريم در مورد قرآن بحث کنيم و آيا مي‏توان از مرز ظاهر گذشت و باطن آيات را بيان کرد يا نه؟

تفسير و تأويل

در معجم مقاييس اللغه درباره تفسير مي‏نويسد:
«الفا و السين و الراء کلمة واحدة تدلّ علي بيان شي‏ء و ايضاحه.»5
و درباره تأويل مي‏نويسد:
«و من هذا الباب (اي آل يؤول اي رجع) تأويل الکلام و هو عاقبته و ما يوؤل اليه و ذلک قوله تعالي: «هل ينظرون الاّ تأويله» اي ما يؤول اليه وقت بعثهم و نشورهم.»6
و از اين باب است (يعني از باب آل يؤول) تأويل کلام و آن عبارت است از عاقبت سخن را روشن نمودن و به آن چيزي که سرانجام آن سخن بر آن برمي‏گردد، بيان و توضيح دادن؛ مانند قوله تعالي: «آيا به غير تأويل قيامت (يعني تحقق آن) در انتظار چيز ديگري هستند.
در کلمات علماء و دانشمندان درباره فرق بين تفسير و تأويل چنين آمده است:
«التفسير: بيان دليل المراد، و التآويل بيان حقيقة المراد، مثاله قوله تعالي: «انّ ربّک لبالمرصاد» فتفسيره انّ المرصاد مفعال من قولهم رصد يرصد اذا راقب و تأويله التحذير عن التهاون بامر اللّه‏ و الغفلة عنه.»7
تفسير روشن کردن مدلول اولي لفظ ومراد متکلم است. تأويل بيان حقيقت مراد است؛ مثلاً آيه «انَّ ربَّکَ لَبالمرصاد» تفسيرش اين است که مرصاد بر وزن مفعال از رصد گرفته شده که به معناي مراقبت نمودن مي‏باشد، ولي تأويل عبارت است از برحذر داشتن از سبک شمردن امر خدا و غفلت از فرمان الهي.
فرقي که در اين جا توضيح داده شده اين است که تفسير معناي مطابقي لفظ و تأويل معناي التزامي آن است؛ پس معناي مطابقي مرصاد عبارت است از مراقبت و لازمه معناي مراقبت، سستي و کوتاهي نکردن درباره آن مي‏باشد. بنابراين، سبک نشمردن و غفلت نکردن از امر خدا معناي التزامي مراقبت و تأويل آيه شريفه است.
بعضي ديگر فرق ميان تفسير و تاويل را چنين بيان مي‏کنند:
معاني مختلفي در ارتباط با يک لفظ وجود دارد. همه معاني نسبت به آن لفظ در يک سطح نبوده و به عبارت ديگر در عرض واحد نيست. اين معاني مترتب بر ديگري است و معنايي در بطن معناي ديگر قرار دارد؛ مثل: «اسقني؛ مرا سيراب کن» در بطن سيراب کردن، رفع تشنگي است و خود تشنگي نيازي است؛ يعني نياز وجودي من را رفع کن، و خود رفع نياز، رفع نقصان است و سرانجام درخواست کمال است. اين معاني مترتب بر ديگري است و از اين جاست که ظاهر در مقابل باطن قرار مي‏گيرد. پس تفسير بنابراين فرق، يعني بيان معنايي که مأنوس است، ولي تأويل عبارت از معنايي است که از لفظ در اثر انس لفظ با معني فهميده نمي‏شود، ولي با آن لفظ و معني در ارتباط است.8
فرق اساسي و جوهري بين تفسير و تأويل، همان فرق لغوي است. تفسير از مقوله بيان است و تأويل فراتر از بيان مفهوم و در واقع، روشنگر ارتباط مفهوم با دنياي خارج است.
اين که بعضي از مفسران خواسته‏اند بگويند تأويل همان تفسير است، به نظر نادرست مي‏نمايد و با لغت و موارد استعمال قرآني مطابقت ندارد. در قرآن در هفده مورد لفظ تاويل ذکر شده و در همه آنها برخلاف آنچه در لغت آمده، به کار نرفته است. در اين جا به چند مورد اشاره مي‏شود:
1 ـ «کذلک يجتبيک ربّک و يعلّمک من تأويل الأحاديث»يوسف /6
اين چنين خداي متعال تو را برگزيد و تأويل احاديث را به تو آموخت.
مراد از «تاويل الاحاديث» تعبير خواب است. بي‏ترديد آنچه انسان در خواب مي‏بيند، صورت است و ارتباط آن با دنياي خارج براي انسان پوشيده است. خداي متعال در مقام منت‏گذاري به حضرت يوسف عليه‏السلام مي‏فرمايد خدا به تو عاقبت و برگشت و سرانجام خوابها را ارزاني داشت.
در سوره يوسف به دو مورد از تاويل حضرت يوسف اشاره مي‏فرمايد. نخست خواب آن دو زنداني، و ديگري خواب حضرت يوسف عليه‏السلام که مي‏فرمايد:
«يا ابت هذا تأويل رؤياي قد جعلها ربّي حقّا»يوسف /100
اي پدر! اين است (سجده کردن برادران) عاقبت و سرانجام خوابي که ديده بودم (خواب: سجده کردن ستارگان و خورشيد و ماه) که خدا ثابت فرمود.
2 ـ «بل کذّبوا بما لم يحيطوا بعلمه و لمّا يأتهم تأويله»يونس /39
بل آنان چيزي را تکذيب مي‏کنند که احاطه به آن ندارند و هنوز تاويل و عاقبت آن نيامده است.
3 ـ «سَاُنبّئک بتأويل ما لم تسطع عليه صبرا»کهف /78
بتحقيق بر تو تأويل آنچه توان پذيرش آن را نداشتي بازمي‏گويم.
در داستان حضرت موسي و خضر، آنچه حضرت موسي مي‏ديد، ظاهر امر بود، و براساس ظاهر قضاوت مي‏فرمود و بر همين اساس بر حضرت خضر عليه‏السلام اعتراض مي‏کند، و به ظاهر هم حق با حضرت موسي عليه‏السلام است. از پاسخ خضر عليه‏السلام نيز بخوبي معلوم مي‏شود که آنچه خضر عليه‏السلام انجام مي‏داده برخلاف ظاهر بوده و لذا مي‏گويد تاويل آن را براي تو روشن مي‏کنم؛ يعني اين قضايا باطن و سرانجامي برخلاف ظاهر دارد که براي موسي عليه‏السلام آنها را بازگو مي‏کند.
بدين‏سان از موارد استعمال قرآني و شهادت اهل لغت روشن مي‏شود که تأويل صرف بيان لفظ نبوده، بلکه مراد ارتباط بين معني و دنياي خارج است.

تأويل حق کيست؟

از لغت و قرآن روشن شد که تأويل، تفسير نيست و معنايي فراتر از بيان لفظ دارد. عاقبت و سرانجام مفهومي را روشن کردن چون متکي به اصول محاوره و نظام گفتاري نيست، از اين نظر ارتباطي به لغت و استعمالات عرفي ندارد. بيان ارتباط مفهوم با دنياي خارج به علمي فراتر از لغت نيازمند است و تسلط به لغت بتنهايي نمي‏تواند بيانگر ارتباط معني با دنياي خارج باشد.
حال بيان اين ارتباط چگونه علمي است؟
آنچه مسلم است يک طرف قضيه، يعني ارتباط مفهوم با عاقبت آن، چون هنوز به وقوع نپيوسته از غيب اين عالم به شمار مي‏آيد، و به غيب هم جز خداي عزوجل آگاه نيست؛ پس سخن از تأويل يعني سخن از غيب عالم و چگونه مي‏توان غيب عالم را از مفاهيم الفاظ که متکي به اعتبار و قرارداد است فهميد. ناگزير سخن از تأويل همچون غيب، در قلمرو ربوبيت است و بايد با عنايت و تعليم الهي باشد. اين معني از آياتي که درباره تأويل وارد شده، بخوبي استفاده مي‏شود:
1 ـ آن جا که به يوسف عليه‏السلام مي‏فرمايد: «کذلک يجتبيک ربّک و يعلّمک من تأويل الاحاديث»، تعليم احاديث را به خداوند نسبت مي‏دهد.
2 ـ در مورد حضرت خضر عليه‏السلام مي‏فرمايد:
«فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمةً من عندنا و علّمناه من لدنّا علما»کهف /65
(موسي و هارون) به بنده‏اي از بندگان ما برخوردند که به او از رحمت خود ارزاني داشته، و از علم خود به او تعليم کرده بوديم.
اگر خضر عليه‏السلام علم الهي را نداشت چگونه پشت پرده‏ها را مي‏ديد و برابر آن عمل مي‏کرد!؟ چنان که در آيه بعد مي‏فرمايد:
«ما فعلته عن امري و ذلک تأويل ما لم تسطع عليه صبرا»کهف /82
من از پيش خود اين کارها را انجام نمي‏دادم و به امر خدا انجام مي‏دادم و اين بود تأويل آنچه از کارهاي من که توان صبر آن را نداشتي.
3 ـ «وما يعلم تأويله الاّ اللّه‏»
آل‏عمران /6
و تأويل آن را جز خدا نمي‏داند.
اين آيه شريفه در مقام حصر تأويل به ذات اقدس الهي است.
گرچه ضمير در «تأويله» به قاعده «الاقرب» به «ما تشابه» که نزديک است برمي‏گردد، ولي به قرينه آياتي که درباره تأويل وارد شده، چنين استفاده مي‏شود که تأويل به آيات متشابه مانند خواب حضرت يوسف و داستان حضرت خضر عليه‏السلام اختصاص ندارد، بلکه آيات محکم را نيز دربرمي‏گيرد. بر اين اساس بايد مرجع ضمير در «تأويله» همچون خود «ما تشابه» به کتاب برگردد.
در تفسير الميزان مي‏نويسد:
«ظاهر اين است که واو براي استيناف است، به اين معني که مجموعه آيه شريفه در مقام بيان دو طرف قضيه است. «فاما الذين في قلوبهم زيغ...» يعني مردم درباره کتاب خدا بر دو دسته‏اند: گروهي در قرآن، به خاطر انحراف از حق، در پي آيات متشابه هستند و گروهي ديگر در قبال آيات متشابه مي‏گويند، ما به تمام قرآن ايمان داريم؛ چه متشابه و چه محکم؛ زيرا هر دو از پيش خداست. پس اختلاف اين دو گروه از جهت «زيغ: انحراف از حق» و «رسوخ علم: نفوذ و استواري علم» است و اين آيه بيشتر از اين را ثابت نمي‏کند و رسوخ علم، ارتباطي به فهم تأويل آيات ندارد.»9

طرح يک پرسش

با اين ديدگاه که علم تأويل به خداوند اختصاص دارد، تأويلاتي که از سوي پيامبر خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و ائمه اطهار عليهم‏السلام وارد شده چگونه توجيه‏پذير است؟ نيز مي‏بينيم پيامبر خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله درباره ابن عباس دعا مي‏کند و براي او از خداوند تأويل قرآن را درخواست مي‏فرمايد؟
پاسخ اين است که اختصاص تاويل به خداي بزرگ منافاتي با استثنا ندارد. همان گونه که در آيات علم غيب و شفاعت استثنا هست، در تأويل نيز استثنا هست و مراد از اختصاص، نفي مطلق نيست، بلکه نفي بدون تعليم الهي است. در مورد ابن عباس نيز روايت عامي است و در صورت ثبوت، مانعي ندارد که ابن‏عباس با دعاي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله واجد مقام تأويل باشد و چون از طريق عصمت ثابت شده، مي‏شود به تأويلات او اعتماد کرد.
بنابراين، به طور کلّي چنين نتيجه گرفته مي‏شود که چون تأويل مربوط به غيب عالم است، علم تأويل مختص ذات اقدس الهي است و اگر از غير خدا تأويلي صورت پذيرد بايد به تعليم خدا باشد، و راهي نيز براي ثبوت تعليم الهي بجز عصمت نيست و از گفته معصوم مي‏توان اطمينان پيدا کرد که حق تأويل دارند؛ مانند خود پيامبر و ائمه اطهار عليهم‏السلام که چون معصومند، به تأويلات آن بزرگواران اطمينان داريم و اگر عصمت را حذف کنيم، از چه راهي مي‏توان آگاه شد که حق تأويل دارند؟
فقيه عارف حضرت آية‏اللّه‏ آقا ميرزا محمود حسيني قدس‏سره درباره ميزان تأويل چنين مي‏گويد:
«آگاه باش براي تأويل بايد ضابطه و قاعده عقلي و شرعي باشد، و گرنه همين ظواهر از هر گوينده‏اي منشأ اختلال در نظم گفتاري و انگيزه‏اي براي دامن زدن به اختلافات مي‏گردد.
به نظر مي‏رسد تأويل، تعبيري از مناسبت معناي حقيقي با آنچه که در دنياي خارج اتفاق خواهد افتاد هست و فهم اين مناسبات واقعي که در ارتباط با معناي لفظ هست، نياز به کمال رسيدن قوه علمي و عملي با صفايي در اصل جوهر و روح انساني است و چنين مرتبه‏اي همان‏طور که ملاحظه مي‏کنيد، همان ولايت کليه است که در عدد مخصوص منحصر است. پس گشودن باب تأويل، ملازم با محذورات متعددي است که از آن جمله است، توجيه معاني بعيده و غيرمناسب که چه بسا موجب آزار گوشها و نفرت طبع مستقيم مي‏گردد و نيز چنين تأويلاتي موجب مي‏شود از انسان نسبت به نواميس الهي و قوانين آسماني سلب اطمينان شود.
قسمت مهمي از اين تأويلات را در تفسير عبدالرزاق کاشاني و مانند او پيدا مي‏کنيد، و نيز اين کتاب مشتمل بر اين گونه تأويلات است.»10

نمونه‏يي از تأويلات

 

1 ـ تأويل مقام خلافت رسول‏اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله

محي‏الدين عربي که يکي از اقطاب فکري عرفان نظري و عملي است در کتاب فصوص خود تأويلاتي دارد که با اصول تشيع ناسازگار و به طورکلي از ميزان و قاعده تأويل خارج است. اين کتاب هم اکنون به عنوان اصول معارف حقه تدريس و مطالب آن به عنوان سلوک الي‏اللّه‏ تلقي مي‏شود، بويژه اين که در ابتداي کتاب انگيزه تأليف و نشر آن را به عنوان اجابت دستور رسول اکرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏داند که در عالم رؤيا به ايشان مي‏فرمايد: با اين کتاب فصوص‏الحکم به طرف مردم خارج شو!11
پس اين کتاب با اين ويژگي تالي‏تلو قرآن شده، و بديهي است با چنين ذهنيتي خواندن اين کتاب، مجال تفکر و تعمق را از انسان مي‏گيرد و به طور ارسال مسلم مطالب کتاب خوانده مي‏شود.
در اين کتاب در مورد خلافت رسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله تحليل و تأويلي دارد که آشکارا و بي‏پرده منکر مسأله غدير و تعيين خلافت از طرف رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله است.
در فصّ داوديه مي‏گويد:
«غير انّ هنا دقيقةً لايعلمها الاّ امثالنا و ذلک في اخذ ما يحکمون به مما هو شرع للرسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله . فالخليفة عن الرسول من ياخذ الحکم بالنقل عنه صلي‏الله‏عليه‏و‏آله او بالاجتهاد الذي اصله ايضاً منقول عنه صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ، و فينا من يأخذه عن اللّه‏ فيکون خليفة عن اللّه‏ بعين ذلک الحکم، فتکون المادة له من حيث کانت المادة لرسوله صلي‏الله‏عليه‏و‏آله . فهو في الظاهر متبع لعدم مخالفته في الحکم، کعيسي اذا نزل فحکم، و کالنبيّ محمّد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله في قوله «اولئک الذين هدي اللّه‏ فبهداهم اقتده» و هو في حقّ ما يعرفه من صورة الاخذ مختص موافق، هو فيه بمنزلة ما قرره النبيّ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله من شرع من تقدم من الرسل بکونه قرّره فاتبعناه من حيث تقريره لامن حيث انه شرع لغيره قبله. و کذلک اخذ الخليفة عن اللّه‏ عين ما اخذه منه الرسول.
فنقول فيه بلسان الکشف خليفة اللّه‏ و بلسان الظاهر خليفة رسول‏اللّه‏. و لهذا مات رسول‏اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و ما نصّ بخلافةٍ عنه الي احدٍ، و لاعيّنه لعلمه ان في امّته من يأخذ الخلافة عن ربّه فيکون خليفة عن اللّه‏ مع الموافقه في الحکم المشروع.»12
در اين جا نکته‏اي است و به آن نکته جز امثال ما پي نمي‏برد و آن هم در رابطه با اخذ احکام از شرع رسول عليه‏السلام است. خليفه رسول کسي است که حکم را از او نقل کند، يا به اجتهادي که باز اين راه منقول از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله است به دست آورد، ولي در طبقه ما کساني هستند که حکم را از خدا اخذ مي‏کنند و آنان خليفه از طرف خدا به همان حکم هستند و همان ماده که در اختيار رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بوده، در اختيار او هم هست. چنين شخصي در ظاهر پيرو است چون مخالفتي در حکم نيست؛ مانند عيسي وقتي نازل شود (به آنچه رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله حکم کرده) حکم مي‏کند و مانند پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در قرآن مي‏فرمايد: «اولئک الذين هدي اللّه‏ فبهداهم اقتده» پس اين شخص هم در آنچه اخذ کرد به منزله رسول خداست که از شريعتهاي قبل از خود اخذ کرده و او را تثبيت فرموده، پس از آن جهت که پيامبر تثبيت فرموده تبعيت مي‏کنيم نه از آن جهت که شريعت قبل از ما بوده و نيز آنچه خليفه از خدا اخذ مي‏کند، همان چيزي است که رسول از خذا اخذ فرموده، پس ما به او در لسان کشف، خليفه‏اللّه‏ مي‏گوييم، ولي در لسان ظاهر، خليفه رسول‏اللّه‏ مي‏ناميم، و بر همين اساس بود که پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از دنيا رفت و به کسي درباره خلافت نصّي صادر نکرد و تعيين نفرمود، چون مي‏دانست در امت او کساني هستند که خلافت را از خدا مي‏گيرند و خليفه خدا مي‏شوند و حکم با موافقت در حکم شرعي صادر مي‏کنند...
در اين بخش به طور صريح بيان مي‏کند که مقام خلافت رسول نيازي به نص ندارد. و اين علاوه بر ادعاي ديگري است که در مطالب ياد شده آمده و آن اين که انسان مي‏تواند به طور مستقيم، احکام را از خدا بگيرد. نهايت اين است که حکم اين شخص مخالفتي با حکم رسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله نخواهد داشت. آيا بشر مي‏تواند بدون واسطه پيامبر و امام معصوم اخذ احکام کند؟ انتساب اين احکام به خدا و پيامبر و امام به سبب عصمت آن بزرگواران است و از اين‏رو، آن را حکم خدا مي‏ناميم و در غير معصوم چه ضمانتي هست که در اخذ مادّه
احکام دچار اشتباه و خطا نشود؛ حال اگر نگوييم کشف شيطاني است. علاوه بر اين، در صورتي که بشر خود توانايي دارد احکام را به طور مستقيم از خدا بگيرد، چه لزومي بر بعثت انبياء مي‏ماند؛ آيا تحصيل حاصل نيست؟

2 ـ تأويل عجل!

در فصّ هارونيه مي‏نويسد:
«ثم قال هارون لموسي عليهماالسلام «اني خشيت ان تقول فرقّتَ بين بني‏اسرائيل» فتجعلني سببا في تفريقهم، فانّ عبادة العجل فرّقت بينهم، فکان منهم من عبده اتباعا للسامريّ و تقليدا له و منهم من توقف عن عبادته حتي يرجع موسي اليهم فيسألونه في ذلک، فخشي هارون ان ينسب ذلک الفرقان بينهم اليه، فکان موسي اعلم بالامر من هارون لانّه علم ما عبده اصحاب العجل، لعلمه بانّ اللّه‏ قد قضي ان يعبد الاّ ايّاه و ما حکم اللّه‏ بشي‏ء الاّ وقع. فکان عتب موسي اخاه هارون لما وقع الامر في انکاره و عدم اتساعه. فان العارف من يري الحق في کلّ شي‏ء، بل يراه عين کلّ شي‏ء، فکان موسي يربّي هارون تربية علم و ان کان اصغر منه في السنّ.»13
سپس هارون به موسي عليهماالسلام گفت: من در بيم آن شدم که بگويي در ميان بني‏اسرائيل تفرقه ايجاد کردي، و مرا سبب تفرقه بداني، چه اين که عبادت گوساله در ميان آنان اختلاف انداخت. دسته‏اي از آنان گوساله را به تبعيت و تقليد سامري پرستيدند، و بعضي ديگر از عبادت گوساله بازايستادند تا موسي از طور برگردد و از او درباره گوساله‏پرستي سؤال کنند. پس مي‏بينيم هارون ترس داشت که نسبت تفرقه را به او بدهند، و حضرت موسي هم داناتر به مسأله از هارون بود و او مي‏دانست که چه چيزي را اصحاب عجل مي‏پرستيدند؛ چه اين که موسي عليه‏السلام مي‏دانست مشيت و قضاء حتمي الهي بر عبادت خودش تعلق گرفته و آنچه خدا بخواهد آن مي‏شود. و بر اين اساس سرزنش برادر خود را به خاطر انکار برادر عبادت عجل را بوده! و اين که چرا برادر با ديد وسيع به مسأله نگاه نکرده؛ زيرا عارف حق (جلوه الهي) را در همه چيز مي‏بيند (و بني‏اسرائيل در عبادت عجل، خدا را مي‏پرستيدند)، بلکه عارف حق را عين تمام اشياء مي‏بيند...

3 ـ مکاشفه‏اي موهوم

در فتوحات مکيّه درباره شيعه مي‏نويسد:
«و منهم رضي اللّه‏ عنهم الرجبيون و هم اربعون نفسا في کلّ زمان لايزيدون ولاينقصون و هم رجال حالهم القيام بعظمة اللّه‏ و هم من الافراد و هم ارباب القول الثقيل من قوله تعالي: «سنلقي عليک قولاً ثقيلاً» و سمّوا رجبييّن لانّ هذا المقام لايکون لهم الاّ في شهر رجب من اول استهلال هلاله الي يوم انفصاله، ثم يفقدون ذلک الحال من انفسهم فلايجدونه الي دخول رجب من السنة الآتية و قليل من يعرفهم من اهل هذا الطريق و هم متفرقون في البلاد و يعرف بعضهم بعضاً منهم من يکون باليمن و بالشام و بديار بکر لقيت واحدا منهم بديسر من ديار بکر ما رأيت منهم غيره و کنت بالاشواق الي رؤيتهم و منهم من يبقي عليه في سائر السنة امر ما ممّا کان يکاشف به في حاله في رجب و منهم لايبقي عليه شي‏ء من ذلک و کان هذا الذي رأيته قد ابقي عليه کشف الروافض من اهل الشيعة سائر السنة، فکان يراهم خنازير فياتي الرجل المستور الذي لايعرف منه هذا المذهب قطّ و هو في نفسه مؤمن به يدين ربّه فاذا مرّ عليه يراه في صورة خنزير فيستدعيه فيقول له تُب الي اللّه‏ فانّک شيعي رافضيّ، فيبقي الآخر متعجّبا من ذلک. فان تاب و صدق في توبته رآه انسانا و ان قال له بلسانه تُبتُ و هو يضمر مذهبه لايزال يراه خنزيرا فيقول له کذبت في قولک تُبتُ، و اذا صدق يقول له صدقت. فيعرف ذلک الرجل صدقه في کشفه فيرجع عن مذهبه ذلک الرافضي.
و لقد جري له مثل هذا مع رجلين عاقلين من اهل العدالة من الشافعية ما عرف فيهما قطّ التشيّع و لم يکونا من بيت التشيع غير انّهما ادّاهما اليه نظرهما و کانا متمکّنين من عقولهما فلم يظهرا ذلک و اصرّا عليه بينهما و بين اللّه‏ فکانا يعتقدان السوء في ابي‏بکر و عمر و يتغاليان في عليٍّ تغالي الشيعة فلمّا مرّا به و دخلا عليه امر باخراجهما من عنده، فانّ اللّه‏ قد کشف له عن بواطنهما في صورة خنازير و هي العلامة التي جعلها اللّه‏ له في اهل هذا المذهب و کانا قد علما من نفوسهما انّ احداً من اهل الارض ما اطّلع علي حالهما و کانا شاهدين عدلين مشهورين بالسنة فقالا له في ذلک فقال اراکما خنزيرين وهي علامة بيني و بين اللّه‏ فيمن کان مذهبه هذا فاضمرا التوبة في نفوسهما فقال لهما انّکما الآن قد رجعتما عن ذلک المذهب فاني اراکما انسانين فتعجّبا من ذلک و تابا الي اللّه‏...»14
و از آنان هست ـ که خدا از آنان راضي باشد ـ رجبيّون، و آنان چهل نفرند در هر زمان نه زياد مي‏شوند و نه کم، و آنان مرداني هستند در تحت عظمت الهي، افرادي هستند که ارباب قول ثقيل هستند که خداي متعال مي‏فرمايد: «انا سنلقي اليک قولا ثقيلا» و به نام رجبيّون ناميده شده‏اند، چه اين که چنين حالي براي آنان در رجب دست مي‏دهد، از اول رؤيت هلال رجب تا آخر ماه رجب در اين حال هستند و تا سال ديگر در انتظار ماه رجب مي‏باشند. و افراد اندکي از اهل اين طريق (کشف) آنان را مي‏شناسند و آنان در شهرها پراکنده هستند، و بعضي از آنان بعض ديگر را مي‏شناسند، بعضي در يمن هستند و بعضي در شام، در ديار بَکر. من يکي از آنان را در دِنسير از دياربکر ملاقات کردم، و غير از او را از آنان ديگر نديده‏ام و بسيار آرزو دارم که آنان را ببينم.
و از رجبيّون بعضي هم هستند در غير ماه رجب هم در حال کشف هستند، و بعضي هم پس از رجب مکاشفات آنان تمام مي‏شود، و اين فردي که من ديدم، مکاشفه‏اش درباره روافض از اهل شيعه در غير رجب هم بود، و او شيعيان را به صورت خوک مي‏ديد و مردي که تشيع خود را کتمان مي‏کرد و شيعه بودن او معلوم نبود و او در باطن ايمان به تشيع داشت وقتي نزد او مي‏آمد، او را در صورت خوک مي‏ديد و به او مي‏گفت برو و به خدا توبه کن! چه اين که شيعه و رافضي هستي، و او در تعجب مي‏شد و اگر توبه مي‏کرد و توبه‏اش راست بود، او را در صورت انسان مي‏ديد، و اگر در زبان توبه مي‏کرد و در دل عقيده خود را حفظ مي‏کرد، او را همواره در صورت خوک مي‏ديد و به او مي‏گفت دروغ مي‏گويي که توبه کردم، و اگر راست مي‏گفت، مي‏گفت راست مي‏گويي. و اين اهل کشف از طريق کشف مي‏فهميد که راست مي‏گويد، و اين رافضي و شيعه دست از مذهب خود برداشت.
مثل همين داستان با دو نفر عاقل و عادل از شافعي مذهب اتفاق افتاد، و آنان معروف به شيعه نبودند و خانواده‏شان هم شيعه نبودند، جز اين که اينان معتقد به تشيع شده و از نظر عقلي پذيرفته بودند، ولي اظهار نمي‏کردند و در باطن نزد خودشان به تفکر شيعه پافشاري داشتند، و آنان درباره ابوبکر و عمر به اعتقاد بدي رسيده و درباره [حضرت [علي[ عليه‏السلام [ دچار غلوّ شده بودند. وقتي آن دو نفر نزد اين اهل کشف رجبي آمدند دستور داد اين دو نفر را از نزد وي اخراج کنند، چه اين که خدا باطن اين دو نفر را نزد او به صورت خوک روشن و کشف مي‏کرد. و اين علامتي بود که خدا نزد او قرار داده بود که هر گاه کسي را در صورت خوک مي‏ديد، مي‏فهميد که آن شخص شيعه است. و آن دو نفر باطن خود را به کسي نگفته بودند، و در روي زمين کسي از حال آنان مطلع نبود، و آن دو نفر مشهور بودند، و اين مسأله را براي اهل کشف بازگو کردند، او در پاسخ گفت من شما دو نفر را به صورت خوک مي‏بينم، و اين علامتي است بين من و خدا در کسي که پيرو اين مذهب باشد. و اين دو شخص در باطن توبه کردند. به آنان گفت هم اکنون شما از اين مذهب برگشتيد، چه اين که شما را در صورت انسان مي‏بينم، و آن دو نفر تعجب کردند و به خدا توبه نمودند. آري اينان هستند رجبيّون...

4 ـ قداست پادشاهان!

محي‏الدين در علوم باب 364 از فتوحات مي‏نويسد:
«من طعن في الولاة فقد نسب من نصبهم الي السفه و قصور النظر و هو باب خطر جدّا قال و لهذا نهي الحق تعالي عن الطعن في الملوک و الخلفاء و اخبر ان قلوبهم بيد اللّه‏ تعالي ان شاء قبضها عنا و ان شاء عطف بها علينا و امرنا ان ندعو لهم، لانّ وقوع المصلحة بهم في العامّة اعظم من جورهم مع انّهم باب اللّه‏ تعالي في قضاء الحوائج في اهل الأرض سواء کانوا فاسقين او صالحين، عادلين او جائرين فلايخرجهم ذلک عن اطلاق النيابة عليهم.»15
هر کس واليان و حاکمان را ناسزا گويد، آنان را به کم‏عقلي و سفاهت نسبت مي‏دهد؛ چه اين که مسأله بسيار بزرگي است و مي‏گويد و لذا خداي متعال ما را از بدگويي پادشاهان و خلفا نهي فرموده، و گفته که قلوب پادشاهان و خلفا در دست خداست، بخواهد نسبت به ما بدبين يا مهربان مي‏کند، و خدا به ما دستور فرموده که آنان را دعا کنيم، چه اين که وقوع مصلحت به دست آنان در جامعه بزرگتر از ظلمي است که به وسيله آنان انجام مي‏شود. با وجود اين که آنان باب خدا در برآوردن نيازهاي مردم هستند؛ چه فاسق باشند يا صالح، چه عدالت ورزند، يا ظلم کنند، ؟و اين ظلم و جور آنان را از نيابت خدايي خارج نمي‏کند...»

5 ـ تأويل طين به منطق و حکمت!

در تفسير ابن عربي در ذيل آيه: «فاوقد لي يا هامان علي الطين» (قصص /38) چنين آمده است:
«اي هامان آتش هوا را بر خاک حکمت روشن کن؛ حکمتي که از آب علم و خاک مادي ترکيب شده است، و يک مرتبه عالي درست کن که هر کس به آن مرتبه برسد عارف مي‏شود. اين فراز اشاره به حجاب نفساني و عدم تجرد عقل از هيأت مادي دارد؛ به خاطر اين که آميخته به توهم است و مراد وي يعني نفسي که در حجاب غرور و حجاب عقل معاش که در معاش محجوب است، با چنين زمينه‏اي مي‏خواهد به بنياني از علم و عمل و مرتبه کمالي از درس و فراگيري برسد، نه آن مقامي که انسان به وراثت و دريافت مستقيم مي‏رسد. انسان وقتي که به آن مرتبه عالي که حاصل درس و فراگيري است برسد توهم مي‏کند که عارف شده و به حد کمال رسيده، همان‏گونه که درباره شعرا گفتيم، آنان قومي محجوب به حجاب عقل هستند که حقيقت شريعت و نبوت را درک نمي‏کنند، چه اين که اينان با منطق و فلسفه و حکمت خو گرفته، و خيلي به خود مي‏بالند و معتقدند که فلسفه نهايت کمال است و منکر عرفان و سلوک و وصال محبوب هستند.»16
با سيري اجمالي در کتب عرفان و فلسفه مي‏توان موارد بسياري همچون موارد ياد شده پيدا کرد. انگيزه اساسي در اين گونه لغزشها، روشن نبودن حدود تفسير و تأويل است و اين که ما در چه حدّي وظيفه داريم درباره قرآن صحبت کنيم؟
به نظر مي‏رسد وظيفه ما فقط تفسير است و تفسير هم بر دو گونه است: تفسيري است متکي به آراي شخصي، و تفسيري براساس اتکا به خود قرآن و روايات صحيح. گونه نخست همان تفسير به رأي است که در روايت نبوي نهي فرموده و در پاره‏اي از روايات فرموده موجب کفر و در بعضي ديگر فرموده است: «فليتبوّء مقعده في النار؛ جايگاه او در آتش است». بر اين اساس، امام رضا عليه‏السلام ميزان در تفسير قرآن را اين گونه بيان مي‏فرمايد:
«من ردّ متشابه القرآن الي محکمه هدي الي صراط مستقيم. ثم قال عليه‏السلام : ان في اخبارنا متشابها کمتشابه القرآن و محکما کمحکم القرآن فردُّوا متشابهها الي محکمها و لاتتبعوا متشابهها دون محکمها فتضلّوا.»17
هر کس متشابه قرآن را بر محکم قرآن رد نمايد (يعني تفسير کند) به راه مستقيم هدايت شده است. سپس فرمود: در اخبار ما اهل بيت عليهم‏السلام نيز متشابه مانند متشابه قرآن هست، پس هميشه اخبار متشابه ما را به اخبار محکم تفسير و ردّ کنيد و هيچ وقت از متشابه قرآن بدون تکيه بر محکم روايات پيروي نکنيد.18

پي‏نوشتها

1 . معالم المدرستين، ج1، ص 419 و 431.
2 . درباره سوزاندن کتابخانه رجوع شود به: ذبيح‏اللّه‏ صفا، تاريخ علوم عقلي،ص 34-33.
3 . تفسير الميزان، ج5، ص 296.
4 . محمّد صادق نجمي، سيري در صحيحين، ص 90.
5 . تفسير القرآن لابن العربي، (بيروت، داراليقظة العربيّة)، ج1، ص5.
6 . معجم مقاييس اللغة، ج4، ص 504.
7 . همان، ج1، ص162.
8 . شرح خطبه حضرت زهرا عليهاالسلام ، ج1، ص 219.
9 . تفسير الميزان، ج3، ص 44.
10 . همان، ج3، ص 26.
11 . اين سخن برگرفته از حاشيه خطي بر رشحات البحار مي‏باشد که خود رشحات در سال 1360 قمري به چاپ رسيده است.
12 . فصوص الحکم، تحقيق ابوالعلاء عفيفي، ص47.
13 . همان، ص 163-162.
14 . همان، ص 192.
15 . الفتوحات المکيّة، الباب الثالث و السبعون، ج2، ص 11-10.
16 . اليواقيت و الجواهر، في شرح مغلقات فتوحات مکيّة، (چاپخانه الازهر، 1307 ق)، ج2، ص 131.
17 . تفسير القرآن لابن العربي، ج2، ص 230-229.
18 . تفسير الصافي، (بيروت، اعلمي)، ج1، ص319.

 


منبع : مجله انديشه حوزه - آذر و دي 1378 - شماره 19
کلید واژه ها : لغزش عرفان و فلسفه فلسفه
 نظرات کاربران 
نام و نام خانوادگی لطفا نظرتان رو درباره این مطلب وارد نمایید*
پست الکترونیکی
لطفا عبارت بالا را وارد نمایید(سیستم نسبت به کوچک یا بزرگ بودن حساس نمی باشد)

نشاني: قم، خیابان شهید فاطمی (دورشهر) بین کوچه 21 و 23 پلاک 317
تلفن: 37732049 ـ 025 -- 37835397-025
پست الکترونيک : info@dinpajoohan.com
نقل مطلب با ذکر منبع آزاد است
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دبیرخانه دین پژوهان کشور می باشد طراح : دریانت