العربی   اردو   English   فارسی درباره ما     تماس با ما     اعضای موسسه
پنجشنبه 31 مرداد 1398
تلگرام  اینستاگرام  آپارات  گوگل پلاس دین پژوهان  ایمیل دین پژوهان
کد : 17005      تاریخ : 1398/4/25 10:37:58      بخش : اخبار دین پژوهی print
وحی از نگاه مولوی علی اصغر رجبی
وحی از نگاه مولوی

اگر چه هدف اين تحقيق نقد و بررسي ديدگاه هاي قرآني مولوي در مثنوي معنوي است، اما پيش از آن به اين مسأله مي پردازيم كه اصولاً قرآن از ديدگاه مولوي چگونه كتابي است؛ يعني پيش از آن كه ببينيم مثنوي دربارهٌ موضوعات قرآني چه مي گويد، بدانيم كه دربارهٌ خود قرآن چه نظري دارد؛ گرچه قرآن و موضوعات در ارتباط با آن مانند وحي، فرشته وحي، پيامبر اكرم(ص)، معجزات پيامبر، اعجاز قرآن، تحدي قرآن و… كه در اين فصل به بررسي آن مي پردازيم، هر يك به تنهايي مي تواند موضوعي قرآني تلقي شود، اما از آنجا كه اين موارد به نحوي در شناساندن خود قرآن از ديدگاه مولوي راهگشا هستند، در اينجا بطور جداگانه مطرح شده اند.

معناي وحي

همان گونه كه در لغت آمده است «وحي» به معناي القاء معني در ديگري است كه اين القاء از راه هاي گوناگوني مانند: ايماء و اشاره، كتابت، سخن پنهاني و… امكان پذير است. زمخشري در اساس البلاغةمي نويسد:
«و ح ي ـ اوحي اليه و اومي بمعني، و وحيتُ اليه و أوحيت اذا كلّمته بما تخفيه عن غيره.»1
در «المصباح المنير» آمده است:
«الوحي: الاشارة و الرسالة و الكتابة و كل ما ألقيته الي غيرك ليعلمه (وحي) كيف كان… »2
در «مختار الصحاح» نيز مي نويسد:
«و ح ي ـ (الوحي) الكتاب، و جمعه (وُحِي) مثل حَلي و حُلِي، و هو ايضاً الاشارة و الكتابة و الرسالة و الالهام و الكلام الخفي و كلّ ما القيته الي غيرك.»3
همين معناي لغوي را برخي در استعمال قرآن نيز مورد نظر دانسته اند. مثلاً در سورهٌ مريم ضمن نقل قصهٌ زكريا مي فرمايد:
«فخرج علي قومه من المحراب فأوحي اليهم أن سبّحوا بكرةً و عشياً» (مريم/11)
«راغب اصفهاني» در مفردات مي نويسد:
«… و قد يكون بصوت مجرد عن التركيب و باشارة ببعض الجوارح، و بالكتابة، و قد حمل علي ذلك قوله تعالي عن زكريا (فخرج علي قومه من المحراب فأوحي اليهم أن سبّحوا بكرة و عشياً)، فقد قيل رمز، و قيل اعتبار، و قيل كتب.»4
و در مجمع البيان در اين رابطه آمده است:
«(فأوحي اليهم) اي أشار اليهم و أوحي بيده، و قيل كتب لهم في الأرض، عن مجاهد.»5
مولوي در دفتر اول مثنوي بيت 1461 به زيبايي دربارهٌ وحي سخن مي گويد كه اين بيان را مي توان با معناي لغوي وحي منطبق دانست:
پس محل وحي گردد گوش جان * * * وحي چه بود گفتني از حس نهان
در جايي ديگر نيز مولوي دربارهٌ وحي سخن مي گويد كه گرچه گويا وحي به پيامبران است، اما به نظر مي رسد كه بيشتر معناي لغوي وحي مورد نظر باشد:
بهر اين دنياست مرسل رابطه * * * مؤمنان را ز آنك هست او واسطه
هر دل ار سامع بدي وحي نهان * * * حرف و صوتي كي بدي اندر جهان
چرا كه اگر منظور وحي الهي باشد، لازمه اش نيازنداشتن به حرف و صوت نيست، چون مردم براي ارتباط با هم به آن نيازمندند.

انواع وحي

قرآن كريم كلمهٌ وحي را در موارد مختلف و متفاوتي به كار برده است كه اين موارد در مثنوي نيز ديده مي شود:

الف. وحي به جمادات و حيوانات

ـ در روز قيامت زمين بواسطه وحي الهي به سخن آمده و اخبار خود را بازگو مي كند: «يومئذ تحدّث أخبارها. بأنّ ربّك أوحي لها» (زلزال /4 و5)
ـ زنبور عسل به وحي الهي از گلها عسل مي سازد: «و أوحي ربّك الي النّحل أن اتّخذي من الجبال بيوتاً و من الشجر و ممّا يعرشون» (نحل/68)
مولوي نيز مي گويد:
آنچ حق آموخت مر زنبور را * * * آن نباشد شير را و گور را
خانه ها سازد پر از حلواي تر * * * حق برو آن علم را بگشاد در
(دفتر1/بيت 1009)
هر كه باشد قوت او نور جلال * * * چون نزايد از لبش سحر حلال
هر كه چون زنبور وحي استش نفل * * * چون نباشد خانهٌ او پر عسل
(دفتر6/بيت 2925)
ـ در جريان هابيل و قابيل، وقتي قابيل در مي ماند كه با جنازهٌ خون آلود هابيل چه كند، خداوند زاغي را كه از الهام حق بهره مند است مي فرستد تا به او بياموزد كه چگونه جنازهٌ برادرش را در خاك مدفون كند:
«فبعث الله غراباً يبحث في الأرض ليريه كيف يواري سوأة أخيه… »(مائده/31)
مولوي مي گويد:
ديد زاغي زاغ مرده در دهان * * * برگرفته تيز مي آيد چنان
از هوا زير آمد و شد او بفن * * * از پي تعليم او را گور كن
پس به چنگال از زمين انگيخت كرد * * * زود زاغ مرده را در گور كرد
دفن كردش پس بپوشيدش به خاك * * * زاغ از الهام حق بد علم ناك
(دفتر4/بيت 1304)

ب. وحي به معناي الهام

القاء معني در قلب انسان نيز وحي گفته شده است. البته لازم نيست پيامبر باشد و يا القا كننده هم پروردگار باشد، زيرا الهام به غير پيامبر و يا وسوسهٌ شياطين در دل دوستان شان نيز وحي ناميده شده است. مولوي نيز اين دو را از يك مقوله مي داند:
همچنانكه وسوسه و وحي ألست * * * هر دو معقولند ليكن فرق هست
هر دو دلالان بازار ضمير * * * رختها را مي ستايند اي امير
در مورد وحي به غير پيامبر در قرآن كريم مي خوانيم:
«واذ أوحيت الي الحواريين ان آمنوا بي و برسولي… »(مائده/111)
«و أوحينا الي امّ موسي أن أرضعيه فاذا خفت عليه فألقيه في اليمّ و لاتخافي و لاتحزني إنّا رادّوه اليك و جاعلوه من المرسلين» (قصص/7)
«إذ اوحينا الي امّك ما يوحي أن اقذفيه في التابوت فاقذفيه في اليمّ… »(طه/38 ـ 39)
مولوي نيز در جريان تولد حضرت موسي(ع) آمدن وحي بر مادر او را به روشني بيان مي كند.
وحي آمد سوي زن زان با خبر * * * كي ز اصل آن خليل است اين پسر
عصمت يا نار كوني بارداً * * * لاتكون النار حرّاً شارداً
زن به وحي انداخت او را در شرر * * * بر تن موسي نكرد آتش اثر
(دفتر 3/بيت 953)
باز وحي آمد كه در آبش فكن * * * روي در اميد دار و مو مكن
در فكن در نيلش و كن اعتماد * * * من تو را باوي رسانم رو سپيد
(دفتر 3/بيت 959)
در اين بيت آخر به زيبايي به فقراتي از آيه سورهٌ قصص اشاره شده است كه با كمي تسامح مي توان آن را ترجمهٌ آيه دانست: «باز وحي آمد كه درآبش فكن» در مقابل «و أوحينا… فألقيه في اليمّ»، «روي در اميد دار و مو مكن» در مقابل «ولاتخافي و لاتخزني» چرا كه «خوف» كه به معناي انتظار بدي داشتن از روي نشانه اي خيالي و يا علمي است،6 در مقابل آن «رجاء» و يا همان اميد است كه مولوي به آن اشاره دارد و «مو كندن» نيز تجلّي حزن و اندوه و عزاداري براي مادر فرزند از دست داده است. و «انا رادّوه اليك» در برابر «من تو را با وي رسانم» و «جاعلوه من المرسلين» در مقابل «رو سپيد».
همين طور در قرآن از القاء زشتي ها از سوي شياطين در قلب انسان نيز با «وحي» تعبير شده است. مانند: «و كذلك جعلنا لكلّ نبي عدواً شياطين الانس و الجنّ يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غروراً» (انعام/112) و يا «و إنّ الشياطين ليوحون الي اوليائهم ليجادلوكم…» (انعام/121) و اين همان بخش از وحي است كه مولوي از آن با عنوان «وسوسه» البته با استفاده از قرآن كريم ياد مي كند:
«فوسوس لهما الشيطان» (اعراف/20) و يا «فوسوس اليه الشيطان» (طه/120) و يا «من شرّالوسواس الخنّاس»(ناس/4) به جز اين نمونه هاي قرآني كه كه از كاربرد وحي در غير پيامبر ذكر شد، در جاي جاي مثنوي از مواردي ياد شده است كه خداوند با غير پيامبر ارتباط برقرار كرده است و نشان دهندهٌ اين است كه وحي بدين معني ويژهٌ پيامبران نيست؛ مانند كشف راز شاهزادهٌ چين كه در دفتر ششم مثنوي ذكر شده است:
بعد بسياري تفحّص در مسير * * * كشف كرد آن راز را شيخي بصير
نه از طريق گوش بل از وحي هوش * * * راز ها بد پيش او بي روي پوش
(دفتر 6/ بيت 3787)
و يا ندا آمدن سوي حليمه و عبدالمطلب در داستان كودكي پيامبر(ص)، و يا جريان شهادت طفلي به رسالت پيامبراكرم به تعليم پروردگار:
اين كيت آموخت اي طفل صغير * * * كي زبانت گشت در طفلي جرير
گفت حق آموخت آنگه جبرئيل * * * در بيان با جبرئيلم من رسيل
(دفتر 3/بيت 3220)

ج. وحي به پيامبران

مهم ترين قسمت وحي آن است كه مربوط به پيامبران است؛ آن نيروي مرموزي كه پيامبر داراست و با آن مي تواند كلام الهي را شنود كند، و همان است كه با مسائل مادي سنجيدني و فهميدني نيست:
خاصه اي خواجه قياس حس دون * * * اندر آن وحيي كه هست از حدّ فزون
(دفتر 1/ بيت 3394)
اينجاست كه ديگر قابل شرح و درك نيست و قلم كه بدينجا مي رسد برخود مي شكافد:
بعد از اين گر شرح گويم ابلهي است * * * ز آنك شرح اين وراي آگهي است
ور بگويم عقلها را بركند * * * ور نويسم بس قلمها بشكند
(دفتر 2/ بيت 1775)
اين هماي بلند پرواز، صيدي نيست كه در دام هر كس و ناكسي شكار آيد و هر بي سرو پايي آرزوي داشتن آن را بكند:
«و اذا جائتهم آية قالوا لن نؤمن حتّي نؤتي مثل ما اوتي رسل الله الله أعلم حيث يجعل رسالته…»(انعام/124)
مولوي نيز مي گويد:
مال او بايد كه كسبي مي كند * * * نادري باشد كه گنجي بر زند
مصطفايي كو كه جسمش جان بود * * * تا كه رحمن علم القرآن بود
اهل تن را جمله علم بالقلم * * * واسطه افراشت در بذل كرم
هر حريصي هست محروم اي پسر * * * چون حريصان تك مرو آهسته تر
مولوي روح وحي را بالاترين و در عين حال پنهان ترين مرتبه وجود مي داند:
جسم ظاهر روح مخفي آمدست * * * جسم همچون آستين جان همچو دست
باز عقل از روح مخفي تر بود * * * حس به سوي روح زوتر ره برد
جنبشي بيني بداني زنده است * * * اين نداني كه ز عقل آگنده است
تا كه جنبشهاي موزون سر كند * * * جنبش مس را به دانش زر كند
ز آن مناسب آمدن افعال دست * * * فهم آيد مرتو را كه عقل هست
روح وحي از عقل پنهان تر بود * * * ز آنك او غيب است او ز آن سر بود
عقل احمد از كسي پنهان نشد * * * روح وحيش مدرَك هر جان نشد
روح وحيي را مناسبهاست نيز * * * در نيابد عقل كآن آمد عزيز
(دفتر 2/بيت 3253)
پس اگر چه پيامبر به ظاهر بشري است مانند ديگر انسانها، اما همين خصوصيت داشتن وحي او را غيرقابل مقايسه با ديگران كرده است: «قل انّما انا بشر مثلكم يوحي الي… »(كهف/110)
مولوي با استفاده از همين آيه تمثيل جالبي در ارتباط با وحي و نبوت آورده است:
هر كسي را گربدي آن چشم و زور * * * كوگرفتي زآفتاب چرخ نور
هيچ ماه و اختري حاجت نبود * * * كه بدي بر آفتابي چون شهود
ماه مي گويد به خاك و ابر و في * * * من بشر من مثلكم يوحي الي
چون شما تاريك بودم در نهاد * * * وحي خورشيدم چنين نوري بداد
ظلمتي دارم به نسبت با شموس * * * نور دارم بهر ظلمات نفوس
ز آن ضعيفم تا تو تابي آوري * * * كه نه مرد آفتاب انوري
(دفتر 1/ بيت 3657)
پس تنها نگريستن به ظاهر پيامبران و مقايسه آنها با ديگران كه: «… ما هذا إلاّ بشر مثلكم يأكل ممّا تأكلون منه و يشرب ممّا تشربون» (مؤمنون/33) كاري بس ناصواب است.
گفته اينك ما بشر ايشان بشر * * * ما و ايشان بسته خوابيم و خور
(دفتر 1/ بيت 226)
عجيب اين است كه «انما أنا بشر مثلكم» قول حقّ است و «ما هذا الاّ بشر مثلكم» قول باطل. و اين بخاطر آن است كه در اولي «يوحي الي» ملحوظ است. پس هر چه هست در همين «يوحي الي» است.
آدمي ديدست باقي گوشت و پوست * * * هرچه چشمش ديده است آن چيز اوست
كوه را غرقه كند يك خم زِنَم * * * چشم هم چون باز باشد سوي يم
چون به دريا راه شد از جان خم * * * خم با جيحون برآرد اشتلم
ز آن سبب قل گفتهٌ دريا بود * * * هر چه نطق احمدي گويا بود
گفتهٌ او جمله درّ بحر بوذ * * * كه دلش را بود در دريا نفوذ
(دفتر 6/بيت 812)

حاصل وحي

حال كه وحي را شناختيم، مي خواهيم بدانيم كه حاصل و ثمرهٌ وحي چيست. مولوي اين سؤال را مطرح مي كند و به اجمال بدان پاسخ مي گويد و كسي را كه اين نيروي فوق العاده را دارد واصل به همهٌ خواسته ها مي داند. چگونه است كه يك زنبور حقير چون وحي الهي بر او بتابد جهان را پر از شمع و عسل مي كند، پس اين انسان كه اشرف مخلوقات است اگر وحي الهي را در دل خود بيابد با جهان چه خواهد كرد:
شاه پرسيدش كه باري وحي چيست * * * يا چه حاصل دارد آن كس كو نبي است
گفت خودآن چيست كش حاصل نشد * * * يا چه دولت ماند كو واصل نشد
گيرم اين وحي نبي گنجور نيست * * * هم كم از وحي دل زنبور نيست
چونك اوحي الرب الي النحل آمدست * * * خانه وحيش پر از حلوا شدست
او بـه نـور وحـي حـق عـز ّو جلّ * * * كرد عالم را پر از شمع و عسل
اين كه كرمناست و بالا مي رود * * * وحيش از زنبور كمتر كي بود
(دفتر 5/ بيت 1226)
اما در جواب تفصيلي به اين سؤال كه «حاصل وحي چيست؟» با توجه به مثنوي به مواردي مي توان اشاره كرد:

الف. پيشه ها و حرفه ها

اولين ثمره اي كه براي وحي مي توان در نظر گرفت، آن است كه در زندگي مادي انسان مفيد فايده است. همهٌ علوم و فنون و پيشه هايي كه انسان در اختيار دارد، ريشه در وحي الهي دارند و از آنجا سرچشمه گرفته اند. عقل انسان آنها را از وحي فرا گرفته و سپس به آنها چيزهايي افزوده آنها را كامل تر كرده است.
اين نجوم و طبّ وحي انبياست * * * عقل و حسّ را سوي بي سوره كجاست
عقل جزوي عقل استخراج نيست * * * جز پذيراي فن و محتاج نيست
قابل تعليم و فهم است اين خرد * * * ليك صاحب وحي تعليمش دهد
جمله حرفتها يقين از وحي بود * * * اول او ليك عقل آن را فزود
(دفتر4/بيت 1294)
و سپس به عنوان مثال به جريان هابيل و قابيل اشاره مي كند كه «گوركني» با همهٌ سادگي با فهم و انديشه قابيل حاصل نشد و خداوند كلاغي را براي تعليم اين حرفه به او فرستاد: «فبعث الله غراباً يبحث في الأرض ليريه كيف يواري سوأة أخيه» (مائده/31)
كندن گوري كه كمتر پيشه بود * * * كي ز فكر و حيله و انديشه بود
گر بدي اين فهم مر قابيل را * * * كي نهادي بر سر او هابيل را
كي كجا غايب كنم اين كشته را * * * اين به خون و خاك در آغشته را
ديد زاغي زاغ مرده در دهان * * * برگرفته تيز مي آيد چنان
از هـوا زير آمد و شـد او بـه فـنّ * * * از پي تعليم او را گوركن
(دفتر4/بيت 1301)
در قرآن كريم نيز در مورد حضرت داود(ع) آمده است: «و علّمناه صنعة لبوس لكم لتحصنكم من بأسكم فهل أنتم شاكرون» (انبياء/80)
در تفسير مجمع البيان ذيل اين آيه آمده است:
«(و علّمناه صنعة لبوس لكم) اي علّمناه كيف يصنع الدرع، قال قتادة، اوّل من صنع الدرع داود(ع)… »7
در احاديث هم به اين مطلب اشاره شده است، مثلاً: «عن رسول الله(ص): علّم الله تعالي آدم الف حرفة من الحرف، و قال له: قل لولدك و ذرّيتك: ان لم تصبروا فاطلبوا الدنيا بهذه الحرف… »8

ب. تعليم

ديگر دستاورد وحي علم است؛ البته نه علمي كه از فكر و انديشه و نقل و… حاصل مي شود كه آن ظنّي بيش نيست، كه «إنّ الظن لايغني من الحقّ شيئاً» (يونس/36) و گاهي حاملان آن تحقير مي شوند «كمثل الحمار يحمل اسفاراً» بلكه علمي كه بي واسطه از منبع علم و عالم علي الاطلاق مي رسد كه علم واقعي و پايدار همان است.
همچو طفلان جمله تان دامن سوار * * * گوشهٌ دامن گرفته اسب وار
از حق إنّ الظنّ لايغني رسيد * * * مركب ظنّ بر فلكها كي دويد
(دفتر1/بيت 3441)
گفت ايزد يحمل اسفاره * * * بار باشد علم كان نبود ز هو
علم كآن نبود زهو بي واسطه * * * آن نپايد همچو رنگ ماشطه
(دفتر1/ بيت 3448)
پس يكي از كارهاي پيامبر اين است كه از آن نور علمي كه بر قلبش تابيده است، بر ديگران هم بتاباند و آنها را از ضلالت و گمراهي برهاند: «هو الذي بعث في الامّيين رسولاً منهم يتلو عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين» (جمعه/2). حال اگر كسي بخواهد با وجود چنين علم ناب، از آن رويگردان شده و در پرتو وهم و ظن خود حركت كند، مانند كسي است كه از نور خورشيد روي برتافته و در پرتو نور لحظه اي برق راه مي پويد؛ همان تمثيلي كه خداوند در سورهٌ بقره دربارهٌ منافقين به كار برده است: «يكاد البرق يخطف أبصارهم كلّما أضاء لهم مشوا فيه و إذا أظلم عليهم قاموا… »(بقره/20)
خود نبيني تو دليل اي جاه جو * * * ور ببيني رو بگرداني ازو
كه سفر كردم درين ره شصت ميل * * * مر مرا گمراه گويد اين دليل
گر نهم من گوش سوي اين شگفت * * * زامر او راهم زسر بايد گرفت
من در ين ره عمر خود كردم گرو * * * هر چه باداباد اي خواجه برو
راه كردي ليك در ظنّ چو برق * * * عشر آن ره كن پي وحي چو شرق
ظنّ لايغني من الحقّ خوانده اي * * * وز چنان برقي ز شرقي مانده اي
(دفتر 6/ بيت 4100)
در تمثيلي ديگر مولوي وحي را به آب در دريا و ابر، و فكر و انديشه را به آب در ناودان تشبيه كرده است.
آسمان شو ابر شو باران ببار * * * ناودان بارش كند نبود بكار
آب اندر ناودان عاريتي است * * * آب اندر ابر و دريا فطرتي است
فكر و انديشه ست مثل ناودان * * * وحي و مكشوف است ابر و آسمان
آب باران باغ صد رنگ آورد * * * ناودان همسايه در جنگ آورد
پس اگر مي خواهي جان تو از گمراهي و سردرگمي رهايي يابد، اين پنبه ظنّ و وهم را كمتر در گوش جان خود بفشار تا جان را از سرچشمه وحي الهي سيراب كني. كه اين كار طبق آيات قرآن با تقواي الهي امكان پذير است. «يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقاناً»(انفال/29) يعني با تقواي الهي نور و توفيقي در دل مي يابي كه با آن مي تواني بين حق و باطل فرق گذاشته آنها را از هم تميز دهي.9
گر نخواهي در تردد هوش جان * * * كم فشار اين پنبه اندر گوش جان
تا كني فهم آن معماهاش را * * * تا كني ادراك رمز و فاش را
(دفتر اول/بيت 1459)
اين همان نوري است كه با داشتن آن ديگر نيازي به تعليم و كتاب ديگري ندارد.
كاش چون طفل از حيل جاهل بدي * * * تا چو طفلان چنگ در مادر زدي
يا به علم نقل كم بودي ملي * * * علم وحي دل ربودي از ولي
با چنين نوري چو پيش آري كتاب * * * جان وحي آساي تو آرد عتاب
(دفتر4/بيت 1415)
«… و اتقوا الله و يعلّمكم الله… »(بقره/282) «وهر چه قدرت تقوا گسترده تر شود راه هاي رشد فكري و كشف و تفصيل اصول و فروع احكام بازتر مي شود»10 و اين همان معنايي است كه در روايات نيز بدان اشاره شده است:
«الامام الصادق(ع): ليس العلم بالتعلم، انما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك و تعالي أن يهديه، فان اردت العلم فاطلب اولاً من نفسك حقيقة العبودية، و اطلب العلم باستعماله، و استفهم الله يفهمك».11
البته برخي از مفسرين اين برداشت را از آيه نمي پذيرند، گرچه آن را سخن درستي مي دانند.12

ج. تزكيه

ديگر دستاورد وحي، تزكيه است. منظور ما در اينجا از تزكيه شامل مفاهيم مختلفي است كه در قرآن با عبارات گوناگون استعمال شده است؛ مانند خروج از ظلمات بسوي نور كه در آيات مختلفي به كار رفته است. مانند:
«… كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الي النور…» (ابراهيم/1)
«و لقد أرسلنا موسي بآياتنا أن أخرج قومك من الظلمات الي النور… »(ابراهيم/5)
«… قد جاءكم من الله نور و كتاب مبين. يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الي النور… »(مائده/16)
«الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور… »(بقره/257)
انسان بدون دستگيري وحي الهي نمي تواند از ظلمات خارج شده به سوي نور الهي به پرواز درآيد.
نفس اگر چه زيرك است و خرده دان * * * قبله اش دنياست او را مرده دان
آب وحي حق بدين مرده رسيد * * * شد زخاك مرده اي زنده پديد
تا نيايد وحي تو غره مباش * * * تو بدآن گلگونه اي طال بقاش
بانگ و صيتي جو كه آن خامل نشد * * * تاب خورشيدي كه آن آفل نشد
(دفتر4/بيت 1656)
و يا آزادي از بند جهان ماده، دوري از طاغوتها و رهايي از غل و زنجيرهايي كه انسان خود را بدان گرفتار كرده است:
«و لقد بعثنا في كلّ أمّة رسولاً أن اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت» (نحل/36)
«الذين يتّبعون الرسول النبي الأمّي… و يضع عنهم إصرهم و الأغلال التي كانت عليهم… »(اعراف/157)
مثنوي نيز مي گويد:
دائماً محبوس عقلش در صُوَر * * * از قفص اندر قفص دارد گذر
منفذش نه از قفص سوي علا * * * در قفصها مي رود از جابه جا
در نُبي ان استطعتم فانفذوا * * * اين سخن با جنّ و انس آمد زهو
گفت منفذ نيست از گردونتان * * * جز به سلطان و به وحي آسمان

د. عصمت

دستاورد ديگر وحي كه مولوي بدان اشاره مي كند «عصمت» است. عصمتي كه در بحث نبوت مورد توجه قرار گرفته است از سه جهت متفاوت مي باشد كه قرآن به آنها اشاره دارد.
عصمت در تلقي وحي الهي، عصمت در تبليغ و رساندن وحي به مردم و عصمت از گناه و اشتباه در عمل. طبق استدلال علامه طباطبايي، از آيه شريفه 213 سورهٌ بقره مي توان براي عصمت انبيا در تلقي و تبليغ وحي استفاده كرد: «كان الناس امّة واحدة فبعث الله النبيين مبشّرين و منذرين و أنزل معهم الكتاب بالحقّ ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه… »چرا كه خداوند انبيا را مبعوث كرده است تا آنها را به سوي اعتقاد و عمل صحيح رهنمون شوند. پس غرض خداوند از بعثت اين بوده است، و چون خداوند در انجام شؤون خود به گمراهي و خطا نمي رود كه «لايضلّ ربي و لاينسي»(طه/52) پس لازم است آنچه را كه او اراده كرده است از تفهيم معارف دين به انبيا و رساندن انبيا اين معارف را به مردم كاملاً محقّق شود و لازمهٌ آن پاك بودن انبيا از هر گونه خطا و اشتباه در تلقّي و رساندن وحي مي باشد. 13
مولوي نيز به اين معني اشاره دارد:
گر دو حرف صدق گويي اي فلان * * * گفت تيره در تبع گردد روان
اين نخواندي كالكلام اي مستهام * * * في شجون جرّه جرّ الكلام
هين مشو شارع در آن حرف رشد * * * كي سخن زو مر سخن را مي كشد
نيست در ضبطت چو بگشادي دهان * * * ز پي صافي شود تيره روان
آنك معصوم ره وحي خداست * * * چون همه صاف است بگشايد رواست
زآنك ماينطق رسول بالهوي * * * كي هوا زايد ز معصوم خدا
(دفتر6/بيت 1597)
«عالم الغيب فلايظهر علي غيبه أحداً. الاّ من ارتضي من رسول فانّه يسلك من بين يديه و من خلفه رصداً. ليعلم أن قد أبلغوا رسالات ربّهم و أحاط بما لديهم و أحصي كلّ شيئ عدداً» (جن/28ـ26)
«و ما نتنزّل الاّ بامر ربّك له ما بين أيدينا و ما خلفنا و ما بين ذلك و ماكان ربّك نسياً»14 (مريم/64)
پيداست كه با اين همه حساسيت كه خداوند تبارك و تعالي در ابلاغ بي كم و كاست پيام خود به مردم دارد، ديگر هيچ جاي خطا و اشتباه بويژه خطاي عمدي در ابلاغ وحي براي پيامبر باقي نمي ماند، چرا كه با محافظت و مراقبت و حتي انتقام الهي مواجه خواهد شد:
«ولو تقوّل علينا بعض الأقاويل. لأخذنا منه باليمين. ثمّ لقطعنا منه الوتين. فما منكم من أحد عنه حاجزين»(حاقه/47)
پس از آنجا كه خروس خوش خوان وحي الهي تا پايان با عزت و كرامت به تبليغ وحي الهي مي پردازد از هرگونه خطا و اشتباه در اين راه منزه است.
اصل ما را حق پي بانگ نماز * * * داد هديه آدمي را در جهاز
گر به ناهنگام سهوي مان رود * * * در اذان آن مقتل ما مي شود
گفت ناهنگام حي علي فلاح * * * خون ما را مي كند خوار و مباح
آنك معصوم آمد و پاك از غلط * * * آن خروس جان وحي آمد فقط
(دفتر3/بيت 3334)
گذشته از عصمت در تلقي و تبليغ وحي، آيات فراواني دلالت بر عصمت مطلق انبيا دارند؛ مانند: «اولئك الذين هدي الله فبهديهم اقتده» (انعام/90)، «و من يهد الله فما له من مضلّ»(زمر/37)، «من يهد الله فهو المهتد» (كهف/17)، «ومن يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين أنعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقاً» (نساء/68) در كنار آيات «اهدنا الصراط المستقيم. صراط الذين أنعمت عليهم غيرالمغضوب عليهم و لا الضالين» (حمد/7ـ6)، «و ما أرسلنا من رسول الاّ ليطاع باذن الله» (نساء/64) و «رسلاً مبشّرين و منذرين لئلاّيكون للناس علي الله حجّة بعد الرسل»(نساء/164) 15
مولوي نيز مي گويد:
آن كه از حق يابد او وحي و جواب * * * هرچه فرمايد بود عين صواب
(دفتر1/بيت 225)
و اين دوري از خطا و سهو چيزي است كه حتي مؤمنان نيز در پرتو وحي الهي به درجاتي مي توانند بدان دست يابند.
لوح محفوظ است او را پيشوا * * * از چه محفوظ است محفوظ از خطا
نه نجوم است ونه رمل است ونه خواب * * * وحي حق و الله اعلم بالصواب
از پي روپوش عامه در بيان * * * وحي دل گويند آن را صوفيان
وحي دل گيرش كه منظرگاه اوست * * * چون خطا باشد چون دل آگاه اوست
مؤمنا ينظر بنور الله شدي * * * ازخطا و سهو ايمن آمدي
(دفتر4/بيت 1851)

هـ. هدايت

كسي كه از موهبت وحي الهي برخوردار مي شود مسئوليت هدايت و رهبري و روشني بخشيدن به ديگران نيز بر دوش او مي آيد:
خوانده مزّمّل نبي را زين سبب * * * كه برون آي از گليم اي بوالهرب
سرمكش اندر گليم و رو مپوش * * * كه جهان جسمي است سرگردان تو هوش
هين مشو پنهان ز ننگ مدعي * * * كه تو داري شمع وحي شعشعي
هين قم الليل كه شمعي اي همام * * * شمع اندر شب بود اندر قيام
بي فروغت روز روشن هم شب است * * * بي پناهت شير اسير ارنب است
طبيبان طبيعت از راه گرفتن نبض و نگريستن در بول و… به بيماريهاي جسم پي مي برند، ولي پيامبران كه طبيبان روح هستند با كمك وحي الهي به معالجه حالات روحاني انسان مي پردازند:
آن طبيبان طبيعت ديگرند * * * كه به دل از راه نبضي بنگرند
ما به دل بي واسطه خوش بنگريم * * * كز فراست ما به عالي منظريم
آن طبيبان غذايند و ثمار * * * جان حيواني بديشان استوار
ما طبيبان مفاهيم و مقال * * * ملهم ما پرتو نور جلال
كين چنين فعلي تو را نافع بود * * * وان چنان فعلي زره قاطع بود
اين چنين قولي تو را پيش آورد * * * وان چنان قولي تو را نيش آورد
آن طبيبان را بود بوي دليل * * * وين دليل ما بود وحي جليل
دستمزدي مي نخواهيم از كسي * * * دستمزد ما رسد از مَقدِسي
(دفتر3/بيت 2701)
اصولاً كسي كه مي خواهد ديگران را هدايت كند بايد خود هدايت شده باشد، آن كه مي خواهد به ديگران نور بدهد بايد خود نوراني باشد، فاقد شيء كه معطي شيء نمي تواند باشد. «أو من كان ميتاً فأحييناه و جعلنا له نوراً يمشي به في الناس كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها كذلك زين للكافرين ماكانوا يعملون» (انعام/122)
«من يهد الله فهو المهتدي و من يضلل فأولئك هم الخاسرون» (اعراف/178)
«… لو هدينا الله لهديناكم… »(ابراهيم/21)
«… أفمن يهدي الي الحقّ أحقّ أن يتّبع أمّن لايهدّي إلاّ أن يهدي فما لكم كيف تحكمون»(يونس/35)
مولوي نيز مي گويد:
نيست چيره چون تو را چيره كند * * * نور ندهد مر تو را تيره كند
چون ورا نوري نبود اندر قران * * * نور كي يابند از وي ديگران
(دفتر1/بيت 2266)
و يا مي گويد:
نجم اندر ريگ و دريا رهنماست * * * چشم اندر نجم نه كو مقتداست
چشم را باروي او مي دار جفت * * * گرد منگيزان ز راه بحث و گفت
زآنك گردد نجم پنهان زان غبار * * * چشم بهتر از زبان باعثار
تا بگويد او كه وحي استش شعار * * * كان نشايد گرد و ننگيزد غبار
چون شد آدم مظهر وحي و وداد * * * ناطقهٌ او علّم الاسما گشاد
(دفتر6/بيت 2644)
پس فقط در پرتو وحي الهي هدايت صحيح ممكن است و اگر كلامي بدون تبعيت از وحي الهي باشد پس حتماً از هواي نفس نشأت گرفته است.
منطقي كز وحي نبود از هواست * * * همچو خاكي در هوا و در هباست
گر نمايد خواجه را اين دم غلط * * * ز اول و النجم برخوان چند خط
تا كه ما ينطق محمد عن هوي * * * ان هو الاّ بوحي احتوي
البته بهره برداري و هدايت يافتن توسط وحي نيز خود مطلبي است كه هر كس بدان دست نمي يابد و اُذُن واعيه مي خواهد تا آن را دريابد:
يا كلام بنده اي كان جزء اوست * * * در رود در گوش او كو وحي جوست
اذن مؤمن وحي ما را واعي است * * * آن چنان گوشي قرين داعي است
همچنان كه گوش طفل از گفت مام * * * پرشود ناطق شود او در كلام
ور نباشد طفل را گوش رشد * * * گفتِ مادر نشنود گنگي شود
دائماً هر كرّ اصلي گنگ بود * * * ناطق آن كس شد كه از مادر شنود
(دفتر4/بيت 3035)
«لنجعلها لكم تذكرة و تعيها أذن واعية» (حاقه/13)
مولوي به اين مطلب از منظر ديگري نيز مي نگرد؛ يعني حال كه براي استفاده از وحي گوش وحي جو و اذن واعيه لازم است، پس وقتي خداوند بر پيامبران، وحي مي فرستد معلوم مي شود كه چنين گوشهاي غيب گيري نيز در بين مردم وجود دارد:
گر نبودي گوشهاي غيب گير * * * وحي ناوردي ز گردون يك بشير
ور نبودي ديدهاي صنع بين * * * نه فلك گشتي نه خنديدي زمين
آن دم لولاك اين باشد كه كار * * * از براي چشم تيز است و نظار
(دفتر6/بيت 1659)

فرشته وحي

در پايان اين بخش كه در مورد وحي بود، اشاره اي نيز به جبرئيل، فرشته وحي و جايگاه او از ديدگاه مولوي مي كنيم.

الف. شخصيت جبرئيل

از جبرئيل به عنوان فرشته وحي و بزرگ ترين ملك الهي با عنوانهاي مختلف در مثنوي ياد شده است. در دفتر پنجم از زبان خاك، علت برتري جبرئيل را بر ديگر فرشتگان بيان مي كند.
بهر آن لطفي كه حقت برگزيد * * * كرد بر تو علم لوح كلّ پديد
تا ملايك را معلّم آمدي * * * دايماً با حق مكلّم آمدي
كه سفير انبيا خواهي بدن * * * تو حيات جان وحيي ني بدن
بر سرافيلت فضيلت بود از آن * * * كو حيات تن بود تو آنِ جان
بانگ صورش نشأت تنها بود * * * نفع تور نشو دل يكتا بود
جان جان تن حيات دل بود * * * پس زدادش دادِ تو فاضل بود
باز ميكاييل رزق تن دهد * * * سعي تو رزق دل روشن دهد
او بداد كيل پركردست ذيل * * * داد رزق تو نمي گنجد به كيل
هم ز عزراييل با قهر و عَطَب * * * تو بهي چون سبق رحمت بر غضب
(دفتر5/بيت 1563)
برتري و كرامتي كه مولوي براي جبرئيل در اينجا ذكر مي كند شايد برگرفته از آيات سورهٌ تكوير باشد كه:
«إنّه لقول كريم. ذي قوّة عند ذي العرش مكين. مطاع ثمّ أمين» (تكوير/19 ـ 21)
در جاي ديگر او را با عنوان روح القدس مي خواند (بيت 3700 ـ دفتر سوم) كه باز برگرفته از آيات قرآن است:
«قل نزّله روح القدس من ربّك بالحقّ…» (حشر/23)
«وآتينا عيسي بن مريم البينات و أيدناه بروح القدس» (بقره/ 87 ـ 253)
«اذ أيدتك بروح القدس تكلّم الناس في المهد وكهلاً» (مائده/110)
و نيز در مواردي جبرئيل را با صفات رحمت (دفتر2/بيت 1896) و مؤتمن (دفتر5/بيت 2720) مي ستايد. در بعضي موارد لفظ جبرئيل را به عنوان تمثيلي از روح ملكوتي استفاده مي كند.
وين بشر هم زامتحان قسمت شدند * * * آدمي شكلند و سه امت شدند
يك گُرُه مستغرق مطلق شدند * * * همچو عيسي با ملك ملحق شدند
نقشْ آدمْ ليك معني جبرئيل * * * رسته از خشم و هوا و قال و قيل
از رياضت رسته وز زهد و جهاد * * * گوئيا از آدمي او خود نزاد
قسم ديگر با خران ملحق شدند * * * خشم محض و شهوت مطلق شدند
وصف جبريلي در ايشان بود رفت * * * تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت
(دفتر 4/بيت 1505)

ب. جبرئيل و پيامبر

جبرئيل كه عظمت و وصف او گذشت، تاب بزرگي روح پيامبر را ندارد و در جايگاه او نمي تواند قدم گذارد.
عقل چون جبريل گويد احمدا * * * گر يكي گامي نهم سوزد مرا
تو مرا بگذار زين پس پيش ران * * * حد من اين بود اي سلطان جان
در جاي ديگر كه از مراتب روح صحبت مي كند نيز به اين مطلب اشاره دارد:
جان ز ريش و سبلت تن فارغ است * * * ليك تن بي جان بود مردار و پست
بارنامهٌ روح حيواني است اين * * * پيشتر رو روح انساني ببين
بگذر از انسان و هم از قال و قيل * * * تا لب درياي جان جبرئيل
بعد از آنت جان احمد لب گزد * * * جبرئيل از بيم تو واپس خزد
گويد ارآيم به قدر يك كمان * * * من بسوي تو بسوزم در زمان
اين معنايي است كه از روايات گرفته شده است، اما پيامبر با اين عظمت كه رتبه او به مراتب از جبرئيل افزون است، چگونه است كه با ديدن جبرئيل مدهوش مي شود. جرياني كه در تاريخ آمده و مرحوم طبرسي نيز در ذيل آيه «و هو بالافق الأعلي» از سورهٌ نجم آورده است:
«قالوا إنّ جبرائيل كان يأتي النبي(ص) في صورة الآدميين، فسأله النبي(ص) ان يريه نفسه علي صورته التي خلق عليها، فأراه نفسه مرّتين، مرّة في الأرض و مرّة في السماء، أمّا في الارض ففي الأفق الأعلي، و ذلك أنّ محمداً(ص) كان بحراء، فطلع له جبرائيل(ع) من المشرق، فسدّ الأفق الي المغرب، فخرّ النبي(ص) مغشّياً عليه، فنزل جبرائيل(ع) في صورة الآدميين فضمّه الي نفسه و هو قوله (ثم دنا فتدلّي).»16
همين جريان را مولوي ذكر مي كند و براي اينكه عظمت پيامبر زير سؤال نرود گناه آن را به گردن حسّ ضعيف انسان مي اندازد:
مصطفي مي گفت پيش جبرئيل * * * كه چنان كه صورت توست اي خليل
مر مرا بنما تو محسوس آشكار * * * تا ببينم مر تو را نظاره وار
گفت نتواني و طاقت نَبْوَدت * * * حسّ ضعيف است وتنك سخت آيدت
گفت بنما تا ببيند اين جسد * * * تا چه حدّ حس نازك است و بي مدد
(دفتر4/بيت 3755)
چون پيامبر(ص) اصرار ورزيد، جبرئيل خود را به او مي نماياند و حضرتش مدهوش مي شود:
چونك كرد الحاح بنمود اندكي * * * هيبتي كه كُه شود زو مندكي
شهپري بگرفته شرق و غرب را * * * از مهابت گشت بي هش مصطفي
چون ز بيم و ترس بيهوشش بديد * * * جبرئيل آمد در آغوشش كشيد
آن مهابت قسمت بيگانگان * * * وين تجمش دوستان را رايگان
(دفتر4/بيت 3768)
و سپس در توجيه اين بيهوش شدن به فرق ميان جسم و روح پيامبر مي پردازد كه:
اندر احمد آن حسي كو غارب است * * * خفته اين دم زير خاك يثرب است
و آن عظيم الخلق او كان صفدر است * * * بي تغير مقعد صدق اندر است
(دفتر4/بيت 3800)
آن گاه براي اشاره به عظمت پيامبر در مقابل جبرئيل به جريان معراج اشاره مي كند:
احمد ار بگشايد آن پر جليل * * * تا ابد بيهوش ماند جبرئيل چون گذشت احمد ز سدره مرصدش * * * وز مقام جبرئيل و از حدش
گفت او را هين بپر اندر پيم * * * گفت رو رو من حريف تو نيم
باز گفت او را بيا اي پرده سوز * * * من به او ج خود نرفتستم هنوز
گفت بيرون زين حد اي خوش فرّ من * * * گر زنم پري بسوزد پرّ من
(دفتر4/بيت 3800)
اما به نظر مي رسد با همهٌ اين توجيه ها بيهوش شدن پيامبر در مقابل جبرئيل در شأن عظمت آن حضرت نباشد. در روايتي زراره از امام صادق(ع) علت بيهوشي پيامبر را هنگام نزول وحي سؤال مي كند:
«قلت لأبي عبدالله(ع) جعلت فداك، الغشية التي كانت تصيب رسول الله(ص) اذ انزل عليه الوحي؟ قال: فقال ذلك اذا لم يكن بينه و بين الله أحد، ذاك إذا تجلّي الله له، قال: ثمّ قال: تلك النبوة يا زرارة، و أقبل يتخشّع.»17
آري، فقط هنگام تجلي بي واسطه الهي، مدهوشي پيامبر توجيه پذير است، و نه مشاهدهٌ جبرئيل كه بي اجازه بر پيامبر وارد نمي شد و در حضور پيامبر مانند بندگان متواضعانه مي نشست.
در همين رابطه داستان ديگري نيز در مثنوي نقل شده است كه بي شك عظمت و عصمت پيامبر(ص) از آن منزه است و آن اين است كه چون مدتي وحي از پيامبر قطع شد، پيامبر در هجران جبرئيل چندين بار قصد كرد كه خود را از بالاي كوه به زير افكند كه هر بار جبرئيل ظاهر مي شد و او را از اين كار بازمي داشت!
مصطفي را هجر چون بفراختي * * * خويش را از كوه مي انداختي
تا بگفتي جبرئيلش هين مكن * * * كه تو را بس دولت است از امر كن
مصطفي ساكن شدي ز انداختن * * * باز هجران آوريدي تاختن
باز خود را سرنگون از كوه او * * * مي فكندي از غم و اندوه او
باز خود پيدا شدي آن جبرئيل * * * كه مكن اين اي تو شاه بي بديل
همچنين مي بود تا كشف حجاب * * * تا بيابيد آن گهر را او ز جيب
(دفتر5/بيت 3535)
و سپس در يك بيت ظاهراً به توجيه اين عمل پيامبر مي پردازد كه:
بهر هر محنت چو خود را مي كشند * * * اصل محنتهاست اين، چونش كشند
اصل و پايه اين داستان، رواياتي است كه از طريق اهل سنت و بيشتر از سوي عايشه نقل شده است.18
و گاهي اين حزن و هراس و تصميم به خودكشي(!) در جريان اولين مرتبه نزول وحي بر پيامبر نقل شده است.19
طبق اين نقل، زبان حال گفت وگوي پيامبر با جبرئيل را مي توان اين گونه بيان كرد:
آنقدر دير آمدي اي نيك خو * * * كه شدم مشتاق آن روي نكو
گفت جبريل ار تو مشتاق آمدي * * * من چه گويم كز غمت دل خون بدي
سوختم از هجر روي چون مهت * * * باز شايد تا ببوسم درگهت
ليك چاره كي بدي جز انتظار * * * عبد مأمورم مرا معذور دار
گر نباشد امر از سلطان جان * * * كي رسم در پيش تو اي دلستان20

پي نوشت‌ها:

1. زمخشري، جار الله، اساس البلاغة، بيروت، دار المعرفة، 494.
2. فيومي، احمدبن محمد، المصباح المنير، قم، مؤسسة الهجرة، 1414 هـ . ق، 652.
3. رازي، محمد بن ابي بكر، مختار الصحاح، لبنان، مكتبة لبنان، 1992، 297.
4. راغب اصفهاني، معجم مفردات الفاظ القرآن، قم، اسماعيليان، 552.
5. طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، بيروت، دار احياء التراث العربي،6 ـ 5/ 652.
6. ر . ك: راغب اصفهاني، معجم مفردات الفاظ القرآن، ص 161.
7. طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان ، 8 ـ 7/ 79.
8. ري شهري، محمد، ميزان الحكمة، قم، دارالحديث، 1375، 3 / 2077 ـ حديث 13827 ـ به نقل از كنز العمال.
9. ر . ك: راغب اصفهاني، معجم مفردات الفاظ القرآن، 392.
10. طالقاني، محمود، پرتوي از قرآن، شركت سهامي انتشار، 1362، 2 / 271.
11. ري شهري، محمد، ميزان الحكمة، قم، دارالحديث، 1375، 2/ 2102 ـ حديث 14101.
12. ر . ك: طباطبايي، محمد حسين ، الميزان في تفسير القرآن، قم، اسماعيليان، 2/435.
13. ر . ك: همان، 2/ 134.
14. همان.
15. همان.
16. طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، 1412، 9/ 221.
17. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء،1402، 18 /256.
18. بيهقي، احمد بن حسين، دلائل النبوة، بيروت، دارالكتب العلمية، 1405، 2/138.
19. طبري، محمد بن جرير، تاريخ طبري، بيروت، دارالكتب العلمية، 1408، 1/ 531.
20. ابيات از اين حقير و ترجمه گونه اي از نقل مرحوم طبرسي مي باشد.


منبع : فصلنامه پژوهشهاي قرآني
کلید واژه ها : وحی مولوی وحی و مولوی
 نظرات کاربران 
نام و نام خانوادگی لطفا نظرتان رو درباره این مطلب وارد نمایید*
پست الکترونیکی
لطفا عبارت بالا را وارد نمایید(سیستم نسبت به کوچک یا بزرگ بودن حساس نمی باشد)

نشاني: قم، خیابان شهید فاطمی (دورشهر) بین کوچه 21 و 23 پلاک 317
تلفن: 37732049 ـ 025 -- 37835397-025
پست الکترونيک : info@dinpajoohan.com
نقل مطلب با ذکر منبع آزاد است
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دبیرخانه دین پژوهان کشور می باشد طراح : دریانت